X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 09:28 ب.ظ

خنده دار ترین مطلب دنیا به ادامه مطالب برین و بخونین... اها تا یادم نرفته خواهشا به من شک نکنین!

شاید داستانی که برایتان تعریف میکنم خنده دار باشه. اما برای من بهیچوجه اینطورنیست. داستان زندگی من از یک روز بهاری شروع شد که پدر و مادرم با کاری که کردند مرا مجبور به آمدن به این دنیا کردن!!

در بیمارستان وقتی دکتر مرا به پدرم نشان میداد ناگهان از من بادی پرصدا در رفت که همه را به خنده انداخت. اما وقتی این مساله 5 یا 6 بار پشت سرهم جلوی دکنر انجام شد او ناگهان با چهره ای مضطرب مرااز پدرم گرفت و بعد از چند روز مشخص شد که من دچار بیماری کمیابی به اسم گوزوفرویید هستم که گوزیدنم دست خودم نیست و ناخواسته هی گوز میدهم.
دکتر گفته بود که این بیماری خطری ندارد ولی غیرقابل معالجه است و از هر یک میلیارد نفر فقط یکی به آن مبتلا میشود. پدر و مادر بیچاره من که کاری از دستشان برنمیامد!!!
مرابه خانه بردند و تا آنجا که ممکن بود به من محبت میکردند از همان کودکی یادم هست که خانم مربی ما در مهد کودک هیچوقت به پیش من نمیامد و از من به شدت بدش میامد. بقیه بچه ها هم پدر و مادرشان از ترس اینکه اخلاق من روی آنها تاثیر بگذارد اجازه نداده بودند با من صحبت کنند هیچوقت مرا همبازی خود نکردند و من همیشه تنها بودم. این تنهایی باعث شد به بدبختی خودم خیلی فکر کنم و در نتیجه از همه آنها باهوشتر بشوم!!!!
هرچند که بهمین خاطر عقده پذیرفته شدن در جمع به شدت در من افزایش می یافت
هفت ساله که شدم وقت مدرسه رفتن من شد و من به همراه پدرم برای ثبت نام به مدرسه کنارخانه مان رفتیم. وقتی در دفتر مدرسه مرادید با خنده به من گفت: به به چه پسر خوشگلی. بگو ببینم چندسالته؟ و من درجواب ناخواسته گوزیدم. مدیر جاخورد و به پدرم نگاهی کرد که سراسیمه جریان راتوضیح میداد.
اما دیگر حاضر نشد مرادر آن مدرسه بپذیرد و با گفتن جا نداریم ما را محترمانه بیرون انداخت و من مجبور شدم دبستان را در مدرسه ای خیلی دورتر از خانه بگذرانم و این اولین بدبیاری نسبتا بزرگ من یود.
سال اول معلمی داشتیم که خیلی دلش به حال من میسوخت و به همین خاطر بقیه بچه ها جرات نمیکردند مرا مسخره کنند.اما سال دوم معلم ما خیلی بداخلاق بود و اکثرا دنبال بهانه میگشت تا بتواند کسی را تنبیه کند و من بالاخره این بهانه را بدست او دادم. من همیشه دور از معلم و در میز آخر مینشستم و چون هیچکس حاضرنمیشد کنار من بنشیند و حتی میز جلویی من خالی بود خیلی تو چشم بودم. در همان ابتدای سال بالاخره معلم مرا به پای تخته برای درس پرسیدن صداکرد و من با ناراحتی در حالیکه سعی میکردم خودم را تا آنجا که ممکن بود نگهدارم به پای تخته رفتم. معلم از من هر سوالی میپرسید جواب میدادم اما بعد چند لحظه فهمیدم که باید بگوزم و تمام تلاش خودم را کردم که این گوز بیصدا باشد. اما متاسفانه ناگهان در همان لحظه ایکه معلم کاملا نزدیکم بود با صدای بلند گوزیدم و همه بچه ها با سر و صدا شروع به خندیدن کردند. این مساله باعث شد که معلم مرا با کتک بیرون بیاندازد. بخاطر اینکار نزدیک بود اخراجم کنند اما با شنیدن بدبختی من دلشان سوخت و فقط مرا به مدرسه ای بسیار بد فرستادند که در آن حتی معلمها جلوی ما میگوزیدند
بعد از مدتی راههایی برای کنترل گوزم پیداکردم. مثلا از بعضی غذاها مثل لوبیا پرهیز میکردم و یا به  ادوکلن میزدم تا وقتی میگوزم بوی گند کسی را متوجه نکند.اما گوزم هم لجبازی میکرد و هر روز بدتر میشد طوریکه در هر روز دو ساعتی گوزم دراختیارم نبود. یکروز که داشتم در بطری نوشابه راباز میکردم از صدای بلند باز شدن ان فکری به سرم زد و چوب پنبه ای کوچک تهیه کردم و أن راسایز خودم تنظیم کردم تادیگر وقت و بیوقت اظهار وجودنکند. اینکار باعث شد که تا حد زیادی گوزم کنترل شود اما چند عیب داشت. اول اینکه بعضی وقتها دلم خیلی شدید درد میرفت و دوم اینکه بعد از مدتی انقدر به فشار میومد که مانند سر نوشابه با صدایی چوب پنبه به درون شورتم پرتاب میشد و گوزم با شدت بیرون میزد. و به علت صدای ان همه متوجه میشدند. در اخر برای این مشکل هم راه حلی پیدا کردم. که البته زیاد موثر نبود. اما بعضی وقتها جلوی در نوشابه را میگرفت و ان این بود که یک شورت زنانه خیلی خیلی چسب میپوشیدم و بعد روی ان شورت خودم را میپوشیدم و به این وسیله حتی صدای چوب پنبه راهم کمی کنترل کردم.
در خانه همه به گوزهای ناگهانی من عادت داشتند اما من اجازه شرکت در هیچکدام از مهمانیهای فامیل رانداشتم و فقط اجازه داشتم بعضی اوقات به خانه خاله ها یا عمه هایم بروم. انها هم هروقت مرا میدیدند روترش میکردند و بلافاصله به تمام خانه اسپری خوشبوکننده میزدند. این مسئله باعث شده بود که من خیلی کم وقتم را با فامیل بگذرانم و موجودی نفرت انگیز و بدبو در فامیلمان به شمار بیایم
یکبار در دوران دبیرستان چند تااز بچه ها خیلی دور و بر من میپلکیدند. بعد از مدتی متوجه شدم خیالات بدی درمورد من در سر دارند و برای همین به آنها روی خوشی نشان نمیدادم. چون خیلی باهوش بودم چند دوست پیداکرده بودم که انها هم مرا بخاطر کمک کردن دردرسها میخواستند و برای همین دیگر عقده پذیرفته شدن در جمع نداشتم. در مدرسه خیلی کم از جریان من بااطلاع بودند. چون با عوض کردن جایم و تا حد زیادی کنترل گوزم توانسته بودم بیماری خودم رااز اکثر بچه ها پنهان کنم. یکروز یکی از همان بچه های شرور به من گفت که به خانه او بیایم و در درسها کمکش کنم و من که فکرمیکردم حتما با اینکارم دیگر اذیتم نخواهند کرد قبول کردم. وقتی به خانه او رسیدیم متوجه شدم بقیه دوستانش هم در انجا هستند و خیلی ترسیدم. به محض رسیدن انها مرا به اطاق کناری بردند و به زور لباسهای مرا دراوردند. از بد حادثه تا چشمشان به شورت زنانه و چوب پنبه درون افتاد دیگر مطمئن شدند که من . و با خوشحالی میخواستند مرا بکنند که اولین گوز را زدم. یکی از داخل جمع گفت: نترس درد نداره که من دومین گوزرادادم و شروع کردم به گوزیدن. هوای اطاق انقدر غیر قابل تحمل شد که یکی از انها به درون توالت رفت و شروع کرد برگرداندن. بلافاصله مرا مجبورکردند که لباسهایم را بپوشم و مرااز خانه بیرون کردند. با خوشحالی فهمیدم که گوزمن همیشه برایم بدبخت نخواهداورد و دستی به نوازش به کشیدم.
چون خیلی دلم میخواست راهی برای معالجه خودم پیدا کنم موقع انتخاب رشته برای دانشگاه، پزشکی راانتخاب کردم و با هوش فوق العاده خودم توانستم با رتبه بالا قبول بشوم. در دانشگاه تااونجاییکه ممکن بود درباره بیماری خودم و راههایی که به نظرم میرسید تحقیق کردم اما نتونستم به نتیجه برسم. از طرفی فهمیدم بعض غذاها باعث میشه گوز ادم عقب بیفته وشروع کردم به ساختن دواهایی برای هر چه عقب افتادن گوزم. اما بعد از مدتی فهمیدم اگر فاصله زمان گوزیدنم را هر چه بیشتر کنم برای بدنم خیلی بد خواهد بود و مرا ضعیف میکند
چون دانشگاه من در یک شهر دیگر بود باید دائما در سفر بودم. یکبار در اتوبوس بین راه یکی از اساتید دانشگاه همسفر من شده بود و با هم مشغول بحث در مورد موضوعی بودیم که متوجه شدم بزودی شروع خواهم کرد به گوزیدن. برای همین تندی خستگی را بهانه کردم و خودم را به خواب زدم. در اتوبوس جای دیگری نبود که من بنشینم و از طرفی بلندشدن و جای دیگر نشستن هم موجب رنجش استادم میشد. با ناراحتی فکر میکردم چه کار کنم که صدای چوب پنبه مرا متوجه کرد که گوزیدنم شروع شده است. شروع کردم به بلند خر و پف کردن تا صدای گوزم را کسی متوجه نشود. اما بوی بدی که گوزم داشت همه را ناراحت کرده بود. با اینکه هوا سرد بود تمام پنجره های اتوبوس ظرف چند لحظه باز شد و همه نگاهها به اطراف بود تا مسبب این بوی بد مشخص شود. دو بچه که در صندلی جلویی بودند بوسیله پدر و مادرشان به شدت کتک خوردند و به عقب اتوبوس تبعید شدند. اما چون بو قطع نشد همه متوجه بیگناهی انها شدند و خشم همه بخصوص پدر و مادر بچه ها نسبت به کسیکه میگوزید شدت گرفت. کم کم همه متوجه شدند که بو از طرف صندلی ماست. استاد من باناباوری به من نگاه میکرد و سعی میکرد به خودش بقبولاند که این کار کار من نیست. در همین موقع پیرمردی که صندلی عقب نشسته بوددستش را بلند کرد و محکم زد پس کله من و گفت:ای خاک تو سرت. خوب اروم بگیر دیگه. و ناگهان همه بلند شدند و شروع کردند به فحش دادن به من و نتیجه این شد که در نزدیکترین جایی که میشد پیاده ام کردند. سریع خودم را به دانشگاه رساندم و خواستم استادم را ببینم که حاضر نشد مرا ملاقات کند و بعد از هزار دردسر و مدرک اوردن که مریضم توانستم از اخراجم از دانشگاه جلوگیری کنم
شاگرد اول بودن و زیباییم باعث شده بود که خیلی از دخترهای دانشگاه کنار من بپلکند. اما من به هیچکسی جرات نمیکردم محل بذارم چون میدونستم اگر بفهمند که من چه مریضی دارم ابروم میره. اما یکی از دخترهای دانشگاه بقدری خوشگل بود که من نخواسته عاشقش شده بودم. با اینکه میدونستم بخاطر مریضیم هیچوقت ممکن نیست زن من بشه ولی شبها به یادش اشک میریختم.از قضای روزگار اونم انگار منو می خواست اما هر بار که طرفم میومد من به ناچار ردش میکردم. یک روز خیلی با خودم فکر کردم و به خودم گفتم:اخرش که چی؟ حالا که من اونو میخوام و اون منو، شاید این مسئله را بتونه درک کنه و راضی بشه با من ازدواج کنه. بهمین خاطر بود که یک روز توی حیاط دانشگاه روی یک نیمکت نشستیم و من دستشو توی دستهام گرفتم و شروع کردم به مقدمه چینی که ازش تقاضای ازدواج کنم که ناگهان صدای چوب پنبه امد. خوشبختانه انقدر حواسش به من بودکه متوجه نشد. سریع بلندش کردم و به جایی پر سر و صدا بردمش و قدمهایم راهم تند کردم تا از گوزهایی که میدادم دورتر برویم تا بوشو نفهمه. از شانس من صدای گوزهام در سر و صدای محیط گم شد.اما بعد از مدتی سریع راه رفتن به من گفت: که خسته شده و هر چی بهش گفتم بیا قدم بزنیم ،اینطوری شاعرانه تره. گوش نکرد و نشست.از ناراحتی غصه دار شدم. کنارش ننشستم و سعی کردم ایستاده با او صحبت کنم تاهرچه میتوانم از او دور تر باشم تا گوزم تمام بشه. ازم پرسید:خسته نشدی؟ و من جواب دادم:نه اینجوری راحتترم. به من گفت: یعنی دوست نداری حتی کنارم بنشینی؟ بهت میگفتم که عشقم یکطرفه است!!
علیرغم میل باطنی مجبورشدم کنارش بنشینم اما فاصله خودم را حفظ کردم. اخمی کرد و کاملا خودشو به من چسبوند.از ناراحتی با صدای بلند گوزیدم. خیلی جا خورد و نگاهی به من کرد و با گوز بعدی من کیفشو محکم به صورتم زد و بلند شد و رفت. انقدر ناراحت شدم که همانجا نشستم و شروع کردم به گریه کردن.
خوشبختانه متوجه شدم که سحر از این جریان توی دانشگاه به هیچکس هیچ حرفی نزده و این باعث شد بیشتر عاشقش بشم. هر بار هم رو میدیدیم رو شو بر میگردوند و یکبار هم که به اجبار با هم در اسانسور تنها شده بودیم شروع کرد به گریه و با نگاهی گناهکارانه به من رفت.
یکروز توی راه دانشگاه اونو دیدم که تنها داره میاد تا منو دید میخواست مسیرشو عوض کنه ولی من جلوشو گرفتم و بهش نامه ای دادم که تمام ماجرا رو توش توضیح داده بودم و ازش خواستم هیچ حرفی به من نزنه و فقط اون نامه را بخوانه و سریع در رفتم. فردای اون روز من و سحر خبر نامزدی خودمونو همه جا اعلام کردیم و من شدم نامزد سحر
روز عروسی تا میتونستم داروهایی که گوزم را عقب مینداخت خوردم و یک چوب پنبه محکم درون  گذاشتم. تااخرهای مراسم خبری نبود اما موقعیکه اکثر مهمونها رفته بودند و فقط فامیلهای نزدیک دو خانواده مونده بودند صدای چوب پنبه اومد. بلند شدم تا خودمو به بیرون برسونم که دیدم دوربین فیلمبرداری داره دنبالم میاد. یکجوری ردش کردم و رفتم توالت. نزدیک به 20دقیقه میگوزیدم اما تموم نمیشد. اخرهاش بود که دیدم فیلمبردار داره داد میزنه:اینجاست. اینجاست. پیداش کردیم. و ناگهان صدای مهمونها اومد که میگفتند نکنه حالش به هم خورده باشه. بیا بیرون و گرنه درو میشکنیم. هی گفتم چیزی نیست اما مادر سحر که مشکوک شده بود میگفت: پس بیا بیرون دیگه زشته. مادر من و فامیلم همه سعی میکردند اونو یکجوری مشغول کنند تا گوزم تموم بشه.اما مادر سحر که از اول بخاطر رفتار مشکوک من در دوران نامزدی به من شک داشت داد زد:اصلا میدونید چیه؟ من میدونم این معتاده. الانم رفته اون تو خودشو بسازه. من بدبخت تو توالت انقدر ناراحت شدم که سریع اومدم بیرون و در حالیکه میگوزیدم پدر و مادر سحر و به همراه پدرمادرم بردم یک گوشه و تمام ماجرا رو براشون توضیح دادم. سحر و پدر مادرم شروع کردند به طرفداری از من ولی پدر و مادر سحر میگفتند حاض رنیستند دخترشون با همچین ادمی زندگی کنه و میخواستند که کاری کنند که من وسحر از هم جدا بشیم که با حرف سحر که من شوهرمو دوست دارم ساکت شدند. پدرسحر گفت:پس یا اونو انتخاب کن یا ما رو. ووقتی سحر منو انتخاب کرد پدرش همونجا جلوی همه گفت که دختری به اسم سحر نداره و ما روانداخت بیرون. هر دو خیلی ناراحت بودیم که شب عروسیمون اینجوری شد. اما خوب کاریش نمیشد کرد و زندگی خودمونو شروع کردیم.
بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه منو سحر با هم یک مطب باز کردیم و شروع کردیم به کارکردن. کم کم زندگی با سحر کار خودشو کرد و من فهمیدم که خیلی خوشبختم. هنوز مریضی من در حال شدت گرفتن بود. طوریکه در اطاقم مجبور بودم همیشه اسپری خوشبو کننده بزنم و برای صداش هم نوارو بلند میکردم و با مریض حرف میزدم. هر چند وقت یکبار بخاطر مریضیم دچار مشکل میشدم. اما مشکلات انقدر بزرگ نبود. فقط بسکه با مریضهام یا بقیه ادمها که فکر میکردند دارم بهشون توهین میکنم دعوا کرده بودم تمام کلانتریهای دور و اطراف منو میشناختند و موقع مریض شدنشون مجبور بودم مفت و مجانی معالجه شون کنم
یکبار برای خرید یک ماشین با کسی معامله کردم که سرم حسابی کلاه گذاشت و مجبور شدم ازش شکایت کنم. روز دادگاه در جلوی قاضی اون مرد تمام جریانو به نفع خودش تعریف کرد و منو کاملا گناهکار دونست. وقتی قاضی منوبه جایگاه دعوت کرد از شدت عصبانیت انقدر ناراحت بودم که یادم رفت نباید به قاضی نزدیک بشم و به کنار قاضی رفتم و شروع کردم به دفاع از خودم که ناگهان گوزیدم. همه حاضران زدند زیر خنده ولی گوز من ادامه داشت. قاضی دادگاه بقدری عصبانی شد که نه تنها منو محکوم کرد بلکه تا چند روز به جرم اهانت به قاضی توی زندان بودم.
ازاین وضع خسته شده بودم. شروع کردم به مطالعه و تحقیق. باید راه حلی برای درمان بیماریم پیدا میکردم. ولی هر چه میگشتم کمتر راهی پیدا میشد. تحقیقات من چند سال طول کشید. در این مدت چندزبان خارجی یاد گرفتم تا بتونم کتابهای مختلف را بخونم. در شیمی، فیزیک، زیست شناسی و حتی جانور شناسی خبره شدم. امااون چیزی که میخواستم پیدا نشد که نشد. یک روز که داخل خونه بودم و دنبال ادوکلن میگشتم تابه بزنم تا بوش کمتر بشه هرچی گشتم ادوکلن پیدا نکردم. عصبانی شدم عصر همانروز یک قرار مهم داشتم و باید عجله میکردم. پیش خودم گفتم: چی میشد اگر ادوکلن خودش میومد بیرون که ناگهان شوکه شدم. فهمیدم که علاج بیماریم را پیدا کردم.سریع در جستجوی مواد خام دارویی گشتم که وقتی ان را بخوری به جای بوی بد، بوی خوب بگوزی. بعد از حدود یکسال بالاخره موفق شدم و دارویی ساختم که هر کس ان رامیخورد گوزش بوی عطر گل میداد. بطور ازمایشی یک ماه از ان استفاده کردم و متوجه شدم که کاملا درست کار میکند. از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم و بلافاصله این دارو را به ثبت رساندم. بعد از مدت کوتاهی راه حل من مثل بمب در تمام دنیا ترکید و همه شروع کردند به استفاده از این دارو.
حتی خبر رسید پسرهای جوان اول این دارو را میخورند و بعد در مهمانیها شروع میکنند به گوزیدن تابوی خوشی هوا را پرکند.
مشهور شده بودم و پولدار. بلافاصله جایزه نوبل را به من دادند. کارخانه های من در تمام دنیا شعبه داشت. توانستیم با کمی تلاش اسانسهای مختلفی برای این دارو پیدا کنیم مثلا عطر گل یاس، عطرگل میخک، عطر گل میمون... همه هر صبح بعد از مسواک این دارو را میخوردند و سرکار میرفتند. گوزیدن یک کار با ارزش شده بود که باعث شادی اطرافیان میشد. هر کسی سعی میکرد گوزش از اسانس گرانقیمت تری باشد تا بتواند بیشتر جلب توجه کند. تحقیقات ما نتیجه داد و این دارو را مانند نمک و باقی ادویه جات درست کردیم که در غذاها ریخته میشد و همه ارزان استفاده میکردند. بعد از چند ماه مردم چون ممکن بود بعداز مصرف گوزشان نیاید خواستار دارویی دیگر شدند که تا میتوانند بگوزند و من ان دارو را هم درست کردم که باعث میشد طرف مقابل هر وقت میخواهد با قورت دادن نفسش بگوزد. درهای موفقیت بود که به روی من باز میشد و حالا میبینید که به چه مقام ومنزلتی رسیده ام. بله این بود ماجرای موفقیت من

عکس+موزیک+نرم افزار و ... هرچی که بخای هست

آهنگ زیبای فاصله ها از علی لهراسبی

جدیدترین کدهای موزیک در آسمان